X
تبلیغات
حوصلم سر رفته:(
حوصلم سر رفته:(
دوشنبه 1390/03/16
پست ثابت ...  
 

سلام فرزندم قبل از هر چیز این صفحه ی تبلیغات رو ببند چون وبلاگمو زشت می کنه------------------>

 

توجه:فقط کامنت دونی این پست بازه!

چهارشنبه 1392/02/04
خبر خبـــر آی خبـــــــــــــــر ...  

 

 

بعد از ۲۷۴ روز به زودی دوباره این وبلاگ رو راه اندازی می کنم.البته با مدیریت جدید

سه شنبه 1391/05/03
گزارشات ...  
 

یه چند وقتیه حوصله ی آپ کردنو ندارم.از وقتی کنکور دادم این طوری شدم.

*       *       *

شب کنکور بدترین شب عمرم بود نه به خاطر استرس به خاطر کمبود محبت!می خوام فراموشش کنم!

کنکور گذشت و البته بین همه ی بچه های حوزه برای من یکمی خاص بود و همه یکم حسودیشون شد:دی (به دلیل مسائل امنیتی نمی گم)

روزای بعد از کنکور به خوش گذرونی و البته تحقیق رو ی طرح من گذشت.حدد ۱هفته هرروز صبح تا شب می رفتیم شرکت و از مغزمون کار می کشیدیم که آخر هم به این نتیجه رسیدیم که به هیچ نتیجه ای نمی رسیم.

۳روز هم رفتیم همایش که خیلی خوش گذشت. ماجراهایی هم اتفاق افتاد که بعدا شاید بنویسم.

۱شب گود بای پارتی داشتیم.کلی خوش گذشت و ۷۴۵۰۰تومن از جیب خودم پول شام دادم!

شبا که همیشه تو یاهو با بچه ها کنفرانس برگذار میکردیم.۱شب بین ۲ نفر بدجوری دعوا شد.این وسط من شده بودم روحانی اندرز گو!تازه اومدم ثواب کنم کباب شدم!دختره هی می گفت تو با این پسره چه سرو سری داری که به حرفت گوش میکنه؟! پسره میگفت چرا تو طرف حق نیستی و منو به یه عوضی میفروشی!  من:   :-|

۱روزش قرار بود با بابا برم بلاد خارجه که بلیط تهران گیر نیومد بلیط اونور هم کنسل شد :-|

چند روز پیش رفتیم پیاده روی خیلی خیلی طولانی بعدشم رفتیمم رستوران صبحانه خوردیم.البته بیشتر وقتمون به شکار زنبور گذشت.تازه پای چپم تاول زد!

از وقتی ماه رمضون شروع شده برنامم اینه:

۰:۰۰ تا۳:۳۰ اینترنت

۳:۳۰ تا ۴:۲۰ خواب

۴:۲۰ تا ۴:۵۰ مراسم سحری خوردن و نماز

۴:۵۰ تا ۶:۰۰ اینترنت!

۶:۰۰ تا ۱۵:۰۰ خواب

۱۵:۰۰ تا۱۷:۰۰ خواندن کتاب

۱۷:۰۰ تا ۲۰:۱۵ در جوار خانواده

۲۰:۱۵ تا ۲۱:۳۰ افطار،نماز،فیلم

۲۱:۳۰ تا ۱۱:۰۰ اینترنت!

۱۱:۰۰ تا ۱۲:۰۰ فیلم

زندگیه مزخرفیه.نه؟

 

 

یکشنبه 1391/05/01
...  
 

 

به سلامتی اونی که تا آخر عمر از قلبت بیرون نمیره، ولی مجبوری از زندگیت بندازیش بیرون.!!

 

شنبه 1391/04/17
...  

 

نه!مثل این که آدم بشو نیستم!

 

پنجشنبه 1391/04/08
...  

 

تموم شد!


یعنی واقعا کنکور به همین مسخرگی بود؟!

 

پنجشنبه 1391/04/01
...  
خوب خوب بالاخره خودمو راضی کردم که بیام اینجا یه چیزی بنویسم.

تو پست قبلی گفته بودم دلم سوپرایز می خواد.بعد از اون تولد مزخرف و خسته کننده که فقط ۲تا کادو با ۴تا تبریک گیرم اومد خیلی ناراحت بود چون حتی بابا هم یادش نبود تولدمه!بهش ایمیل زدم و کلی دعواش کردم:دی

این ۲هفته همه چی مشکوک بود.مامان و بابا یه چیزی رو از منو خواهری مخفی می کردن.بعد از ۲هفته جاسوس بازی و گوش وایسادن بالاخره فهمیدم.البته من نفهمیدم.چند تا از دوستای خواهری،دوستای بابا و عمو زنگ زدن و یه چیزی رو تبریک گفتن! منم دیگه عزممو جزم کردم و مامان رو سوال پیچ کردم.آخرش هم موفق شدم!

حالا قضیه چی بود؟!

نمیــــــــگم :دی

فقط تا همین حد که پیش به سوی زندگی جدیــــــــــــــــــــــد

هروقت زمانش نزدیک شد یه وب دیگه میسازم و شروعی نو....

امروز کنکور ۹۰ رو دادم.رتبه:۴۰۰۰ !!!! مکانیک دانشگاه شهید رجائی تهران قبول می شدم.خوبه؟!!

بعدش می خواستم تو مدرسه بمونم و درس بخونم که پرتم کردن بیرون!

اتفاق دیگه ای یادم نمیاد.

آهان!با نیکی قهر هستم!یعنی قهر نیستما!منتظرم بیاد منت کشی! :دی

۷ روز تا آزادی کبیر

 

 

<<  لطفا برام دعا کنید. خیلی پلیز  >>

 

 

 

پنجشنبه 1391/04/01
...  

 

 

چرا کسی تولد منو تبریک نگفت؟!

 

 

جمعه 1391/03/12
...  
این ماه ماهه منه!

۱۲ روزش گذشته

۱۲روز دیگه مونده به روز من!

دلم یه سوپرایز میخواد:|

کنکــــــــــــور:(

امتحانا رو پاس شدم.۱۲سال بدبختی مدرسه رفتن تموم شد.بدون تک ماده!

چند روز پیش کنکور سال۸۷ دادم.رتبه---->۵۰۰۰      :((

فردا باید کنکور ۸۸ رو بزنم:(

عمه می خواد بیاد ایران:|

با رفقا گله ای می خوارم بریم کیش:) البته بعد از کنکور

ماه مـــــــن:|----->:)

خــــــــــــــــــــــــرداد دوســـــــــــــــــــت دارم:)

 

 

جمعه 1391/02/29
نویسنده میشوم ...  
 

یادمه از وقتی که خوندن و نوشتن یاد گرفتم از نوشتن متنفر بودم!ولی کتاب زیاد می خوندم.هر کدوم از کتاب قصه هامو بیشتر از ۵۰ بار خوندم!کلمه به کلمشو حفظ بودم(کاش درسمم همین جوری بود)

یادمه به کتاب داشتم که درباره ی یه زنبور عسل بود که روی گلای مختلف می رفت و بقیش یادم نیست.یه کتاب دیگه داشتم که چندتا حیوون بودن و تو جنگل یه کارایی می کردن که اونم یادم نیست!

ولی از بین همه ی کتابام عاشق کتابای نیکولا کوچولو بودم(هنوز هم هستم).۵جلدشو داشتم.تا پارسال هرسال هرجلدشو ۷-۸ بار می خوندم!امسال دیگه گم شدن.

من هر وقت یکی میگه برام خاطره بنویس اول ازش می پرسم چند صفحه بنویسم!برای استارت یکم فکر میکنم بعد شروع می کنم به نوشتن.دیگه اختیار دست خوم نیست و همین جوری می نویسم.همیشه هم به صورت طنز و مسخره بازی هست.هیچ وقت هم از این چرتو پرتا که میگه امیدوارم قطار زندگیت روی ریل خوش بختی باشه و اینا نمینویسم.

تعریف از خود نباشه خیلیا از نوشته هام تعریف کردن.به خاطر همین به فکر نوشتن کتاب افتادم.ولی دو تا مشکل اساسی داشتم:

۱.موضوع کتاب

۲.دوست نداشتم کسایی که منو میشناسن نوشته هامو بخونن

در کمال تعجب امروز مامان داشت درباره ی  یه موضوع عالی حرف میزد.بعدشم گفت اگه یکی اینا رو مینوشت کتاب پرفروشی میشد.و من در کمال تعجب همگان گفتم "من می نوسم!".و دوباره در کمال تر تعجب تر،مورد استقبال جع قرار گرفت.و من تصمیم دارم کارم رو از تابستون یعنی بعد از کنکور شروع کنم.

پاوبلاگی:موضوع کتابم فعلا سکرت میونه.

پاوبلاگی۲:این وب هنوز تا بعد از کنکور تعطیله.